این هوا، هوای دلگیریست،
فصل قلبم پاییزیست
آسمان قلبم ابری است،
دلم گرفته، این چه دردیست
این چه دردیست که بی دواست،
با گریه هایم هم صداست،
کسی نیست اینجا، که آرام کند دلم را
کسی نیست اینجا که پاک کند اشکهایم را،
بشنود درد دلهایم را
از غم نمینویسم، اما دلم پر از غم است،
از اشک نمینویسم اما ...
اما آن قطره هایی که از چشمانم میریزد نامش اشک است
من که حرفی نمیزنم،
بغض گلویم را گرفته،
پس بخوان درد دلم را،
دردی که بر روی کاغذ خیس نوشته ام،
تو که با غم بیگانه نیستی،
اگر امروز شادی فردا همنشین غمهایی،
تو که امروز از اشکهای من میخندی
فردا خودت اسیر اشکهای چشمهایت خواهی شد
چرا به بیراهه میروم،
دلم گرفته،
به دنبال آشیانه میروم،
آشیانه من کجاست؟؟!
دل من خسته و تنهاست
کسی میشوند فریاد مرا؟؟!
نه عزیزم اینجا سرزمین غمهاست
بگذار اشک بریزم،
نگو طاقت دیدن اشکهایم را نداری،
به خدا تو حال مرا نداری،
تو جای من نیستی و قلب شکسته در سینه نداری،
این تنها راه آرامش است،
دلم گرفته،
به خدا این تنها راه شکستن بغض کهنه است
نمیدانی چه حالی دارم،
تمام لحظه هایم را با دلی گرفته میگذارانم،
میترسم دیگر معنی لبخند را ندانم…
نگو که چرا از اشک مینویسم،
تو که خودت روزی اسیر غم ها بوده ای،
نگو که چرا اینقدر غمگین مینویسم ...
نگو ...
